آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرسان

شمارش معکوس تولد گل امممممممم

با سلام ای جانم شمارش معکوس شروع شد عسیسم با بابایی داریم تمام سعی مون و میکنیم یه تولد خوشگل واست بگیرم البته ما شهرستانی ها باید همش بدو بدو بکنیم هیچی ام باب میل امون پیدا نمیشه ولی با این وجود تلاش مونو میکنیم گلم نفس ام تو همه چیه ماییییییی می خوای ام هر چی از دستمون بر میاد واست انجام بدیمم دوست داریم بای بای فعلا ...
17 اسفند 1392

یه سفر کوتاه

سلام عزیز دلم مامانم 30 بهمن رفتیم مهاباد من تو بابایی و عمو محسن خوش گذشت اگرچه خیلی کم موندیم نهار تو رستوران میرزایی خوردیم که باز طبق معمول آبروریزی کردی من نهار نخورده اومدم بیرون یه سر بازارچه رفتیم و یه پارک که چایی بخوریم و داخل شهر یه کم گشتیم و برگشتیم . اما ارسان جونم عمو محسن دوست صمیمی بابایی هستش که با بابایی از بچه گی با هم هستن خلاصه مثل برادرن و تو ام این احساس و درک کردی و خیلی دوستش داری و عمو محسن ام همیشه به ما لطف داشته ان شالله ما هم جبران کنیم تو عروسی اش اخ جون عروسی ام اینم کادو های عمو محسن که پارسال وقتی بدنیا اومدی خریده بود مرسی اینم عکسای مهاباد که گرفتیم اینم اسباب بازی هایی که بابایی واست گرفت...
11 اسفند 1392

خونه تکـــــــــــــــــــــــــــونی ....

سلام عزیز دلم فدات شم داره این سالم داره کم کم تموم میشه ما هم مشغول خونه تکونی هستیم دلم نمی خواد اصلا خونه تکونی کنم چون همه چی رنگ و بوی شیطنت تای تو رو میده منم نمیخوام اصلا این سالو فراموش کنم چون واسه ثانیه به ثانیه اش زحمت کشیدم پار سال دقیقا اومدیم تو این خونه و تو هنوز تو شیمک من بودی اخ دلم لک زده واسه اون روزا که چیکار میکردی خدا خدا میکردم سالم باشی و زود بیای بغلم حالام دلم هوای اون روزا رو کردم ...خدایا چه موجودات درست کردی تو حالیم اینده رو میخوایم تو حال هستیم دلمون تو گذشته میمونه در عجب ام خدایا!!!!! حالا منتظر عکسای خونه تکونی با آرسان باشید تو همین پست میزارم با بای ...
11 اسفند 1392

کودکـــــــــــــــــــــــــــــم...

کودکم آرام آرام قد می کشد ومن در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم.. او میرقصد ومن آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه میکنم... او می خنددو من از شوق حضورش اشک میریزم . او آرام در آغوشم آرام می و می گیرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز میکند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی میکند ...کودکـــــــــــــانه می پرد ...حرف می زند به زبانی که کسی جز من نمی فهمدش ...و طبیعت راحس میکندخدا را می بوید! و من کودکانه ...در سایه بزرگیش پنهان میشوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم ! تقدیم به پسرم (بابات )   ...
7 اسفند 1392

پسر 11 ماهه من

سلام گل م نفس مامان روز به روز میگذره و تو بزرگ و بزرگ تر میشی عشقم اما از این روزای تو کارات که ماشالله شیطون وبلا شدی نی ناسم .الو میکنی و تلفن . موبایل از دست در امون نیستند دنبال بابات گریه میکنی و باهاش میری عاشق مردا و دوستای بابایی هستی عمو امید میگه بزن قدش میزنی به دستش فدات شم . واما از حرف زدنت به مارتیا میگی لی له جلال و کامل میگی دایه و داده و دادی .میگی و میدونی شونه مال مو هستش مو ی من و بابایی رو شونه میزنی در قابلمه و ظرف ارو میزاری کابینت ارو واسم خالی میکنی سیب زمینی و پیازارو میریزی و پیاز ارو پوست میکنی . عاشق گوشت و مرغی و دوغ ای .شمع ارو فوت میکنی عاشق آب بازی  هستی یه عادت جدید وسایل ارو قایم میکنی ...
7 اسفند 1392
1